پرنده از خسته گی نمی خواند
بر شاخه های همیشه لرزان
و دشنام نمی دهد به هستی
تا آتش بگذارد بر اجاق عاطفه اش
از صدایش پیداست
که تفاوت فصل هارا میداند
و رشته های نازک زیبایی را
پرنده وقتی می خواند
حتا به شکارچی نمی اندیشد
پرنده صدایش تجارتی نیست
برای سنگ و کوه می خواند
بی هیچ انتظاری
پرنده شاعر نیست که به مخاطب بیندیشد
تا روی کمیت اشتها به تعهد برسد
پرنده انزوا ندارد
حتا روی سیم خاردار میخواهد
و حتا حتایی نیست
پرینده بی هیچ ادعایی
پرپر میشود دنبال صدایش
او بی هیچ ترفندی زیباست
نوشته شده توسط شایان فریور در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 12:18 موضوع | لینک ثابت
جای سبز و جای خالی ی تو گورمن شده
مرکزآتش گرفتن های شور من شده
خانه ی که با بهار بودنت گلخانه بود
حالیا با من درافتاده تنور من شده
روزگارتو بخیراما بدان ازحال من
زنده گی بعد ازتو در فکر ترورمن شده
درقبول بی توبودن خیلی احساساتی ام
ناصبوری ها دگرحالا غرورمن شده
کوچه ها با تو بکوچیده ازین شهرخراب
چاله ها ازهرطرف راه عبور من شده
درپیت بیهوده مصرف می شود فریاد من
درپیت بیهوده گی کار ضرور من شده
خنجرحسرت فرو کردن به خود جزاین نبود
که پس ازتو هرچه بودن چشم کور من شده
نوشته شده توسط شایان فریور در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت
چندی قبل دوستم صادق عصیان شاعر و نویسنده و استاد دانشگاه بلخ نقدی بر کتاب "پرنده سنگ نخست" نوشته بود که از طریق مجله محلی بلخ-پرتو-و روزنامه ماندگار که حالا به جای اقتدار کار میکند به چاپ رسید. بعضی قسمت های این نقد برای من به مثابه یک شاعر قابل قبول نبود .نوشته ی را که حالا می خوانید جوابی است که به این نقد نوشته ام. البته این نقد به نشریه ماندگار در سه قسمت بعد از نقد جناب عصیان به چاپ رسیده است ولی عده یی از دوستان به من تماس گرفتند که از طریق ماندگار نتوانسته اند جواب را به طور منظم بخوانند . همچنان ماندگار تنها در سطح سه حوزه -کابل بلخ و هرات- توزیع می شود و شاعران دیگر ولایات از دیدار آن محروم اند . بنابر این این نوشته را اینجا می گذارم تا تمام دوستان شاعرم چه افغانی و چه ایرانی آنرا بخوانند .
عصیان یک شاعر بر صداقت یک منتقد
شایان فریور
نقد به مثابه یک بستر سبب می شود که ارایه های ادبی در سطح جامعه جایگاه بیابند و حتا برای صاحب اثرنیز در جهت کارش مفید واقع شود. در حقیقت نقد حیثیت تفسیری را دارد که نقاط قوت و ضعف یک اثر را مشخص می کند و این کار می تواند برای تولید کننده و خواننده در جهت شناخت بیشتر اثر کمک کند .جاویدانگی یک اثر ادبی در تاویل ها و تفسیر هایی است که از اثر صورت می گیرد. مطرح ترین آثار ادبی آنهایی اند که توجه بیشتری منتقدین را به خود معطوف ساخته است. یک نقد گاهی چیزهایی را در یک اثر می یابد که خود نویسنده به آن توجه نداشته است و حتا گاهی افاده های یک نقد ، سوژه های تازه ی را برای صاحب اثر القا می کند که باعث ایجاد درخشان ترین کارهای هنری می گردد. بالاخره از ها که بگذریم، موجودیت نقد ادبی مولفه حیات و پیشرفت یک جامعه ادبی است.
و اما در جامعه ادبی ما هنوز نقد آن جایگاه و پایگاه لازم را نیافته است که بتوان به آن برای امروز امیدوار بود.بیشترینه تجربه های جامعه ادبی ما در این کارگاه سلیقه یی است . گفتم سلیقه یی ! نمی توان سایه باور منتقد را که همه چیز اوست از روی نقد پس زد . در حقیقت تمام قلم فرسایی ها بخاطر همین است که منتقد بگوید که من صاحب این نوع نگاه برای ادبیت هستم و... چنان و به همان.
می خواستم بگویم که نقد های امروزینه ی ما یا خوشبینانه است و یا بد بینانه – امید وارم این عبارت باز توضیح طلب نباشد- به هرحال منظوراین است که هرکس هرچه دلش خواست می نویسد و بر تقدیر آن می نویسد : نقدی بر.... یعنی این که نقد ما جریان و هنجار و بالاخره آدم های راستین خودش را نیافته است.
با این هم ، باور دارم که این سرگردانی ها یک روز نِی یک روز ها ما را به جاده اصلی راهنمایی می کند . باید از نقد سپاسگذاری کرد که حتا قلم های تنبل چون مرا به سر رنگ می آرد.بیاییم بر سر اصل گپ
در قدم اول از پشت تمام کوه ها و فاصله ها سلام می دهم به صادق عصیان شاعر، پژوهش گر و استاد دانشگاه بلخ ودوست صمیمی ام وتشکر می کنم از این که نقدی بر کتاب "پرنده سنگ نخست "دومین اثر دوستش –شایان- که من باشم نوشته است. اعتراف می کنم که این نقد توانست دربعضی قسمت ها مرا کمک کند و به راستی از این نقد استفاده کردم و به دانشم افزودم . اما بعضی قسمت ها نشان می داد که دوست عزیزم آقای عصیان از شعر ها خوانش درست نداشته اند و حتا گاهی بدون دلیل مرابه کار هایی که نکرده ام و عیب هایی که در من نبوده است ،متهم ساخته است. به اضافه این ها :
نقد تنها این نیست که معایب را تف کنیم و محاسن را زیر دندان بگیریم.همراه با این سه گپ چند مورد خورد و ریزه دیگر هم وجود دار که به اندازه توان به هر کدام آن می رسیم.
منتقد عجله دارد که حکم کند تا نقد ، قبل از این که به سره و ناسره بپردازد و چیزی را در شعر نشان بدهد، به سهو تقدم و تاخر دست می زند . بدون هیچ دلیل گپی را که باید منحیث نتیجه درقسمت پایان کارش می گفت در اولین گلو صاف کردن آن را به روی کاغذ ریخته است. اگر من صاحب اثر نبودم به همان چند جمله اکتفا می کردم و تراویده های دهان منتقد را گپ نازل شده می انگاشتم : "پرنده سنگ نخست" دومین مجموعه شعرشایان فریوراست.دفترنخست این شاعر،با نام "رمان گل زرد" دو سال قبل منتشرگردیده بود،که بیشترین شعرهای آن درحال وهوای عاشقانه شکل یافته بودند و دردفتردومی بخش اعظم سروده ها با درونمایه اجتماعی وسیاسی ساخته وآمیخته شده اند.دریک مرور و مقایسه کلی میان این دو مجموعه شعری،میتوانم بگویم که شعرهای گردآمده درمجموعه اول به مراتب ازسروده های ارایه شده درکتاب دومی برتری داشتند و تقریبا تمام شعرها یک دست وازقوت یکسان برخورداربودند،ازپراگنده گی و تناقض گویی و تعقید و تکلف مبرا بودند و ساخت و پرداخت هنرمندانه داشتند و دربسیاری ازسروده ها شیوه و شگرد خاص شاعررا،که بیانگرسبک وصدای مشخص وی بودند به روشنی می شد به تماشا نشست. درحالی که درمجموعه دومی علاوه ازاین که ضعفهای ابتدایی چون کاستی های وزنی،اشتباه نوشتاری وپراگنده گی های مضمونی ساختارها وبافتارهای سست زبانی وجود دارند ازانسجام ویک پارچه گی و یک دست بودن شعرها دراین دفترنیزخبری نیست"
ببیند به اولین نکته نظر منتقد درقسمت نقد کتاب پرنده سنگ نخست- که حتا برایش قابل تحمل و گذشت نیست-
"برگردم به اصل بحث واما پیش ازآن،یادآوری یکی دو نکته رانا گزیرم؛این که اگرنداشتن فهرست را دراین دفترجدی نگیریم ،نبود عنوان برای شعرها و درج نکردن تاریخ سرایش درپایان سروده ها برای این نوشته دشواری هایی را به همراه خواهند داشت.
بویژه در رابطه به عنوان،که مجبورم هنگام یاد آوری کاستی ها و نا پیراستی های شعرهای مورد بررسی تنها به صفحۀ آنها اشاره کنم ونیز نداشتن تاریخ باعث می شود، که نتوانم درک نمایم شاعرکدام یک ازاین سروده ها را درچه زمانی ودرچگونه شرایطی سروده است"
در این جا منتقد به سه مسئله اشاره کرده است. فهرست، عنوان، تاریخ سرایش شعر.
خنده ام می گیرد وقتی کسی چو عصیان که از تجدد و نو اندیشی دم می زند ودیرگاهی است از نام شاعر و آگاه قلمرو شعر گپ می زند، می آید منحیث اولین حرف هایش در مورد نقد از چیز هایی می گوید که حالا چوچه بچه های ادبیات هم از تاریخ انقراض شعاری شدن آنها درنقد با خبراند یا حد اقل وجود آنها را در یک کتاب شعر لازمی و حتمی نمیدانند.
درکنار این که توقع منتقد بیجا و بیهوده است ، به تناقض حرف های خویش هم توجه نداشته است به این قسمت توجه کنید.
می گوید اگر: "فهرست را جدی نگیرم ، نبود عنوان و تاریخ سرایش برای این نوشته ها دشواری هایی را به همراه خواهد داشت"
بسیار سالهاست که شاعران لازم نمی دانند تاریخ سرایش شعر شان را به پای شعرهای شان بچسپانند. با این کار بعضی از شعر ها تاریخ مصرف پیدا می کنند. شعر های واقعی خود بیان کننده زمان و زمینه خود هستند . شعری که نتواند با قدرت خون خودش حرکت کند ، نمبرپلیت زمان هیچگاه برای او جواز پویش داده نمی تواند.به همین قسم مسئله عنوان امروز دیگر برای شعر زیاد مهم نیست و در حقیقت یک زحمت بیهوده است .
این چه معنا دارد واژه یی را یا عبارتی را بر می گزینی و برپیشانی شعر می نویسی ، برای شعر چه ارزش می دهد؟ مثل این است گذشته ها به کاکل هر غزل می نوشتد" غزل" و در یک مجموعه ی که مثلن 200 غزل داشت200 بار با عنوان "غزل " مقابل می شدی، چقدر تهوع آورست!
ولی در مواردی شاید نیاز باشد ، یکی از این موارد می تواند این باشد که، عنوان در درک معنای شعر کمک کند مانند شعر "نشانی" سهراب سپهری – خانه دوست کجاست.. یا شعر" زمستان " مهدی اخوان یا "بیان نامه وارثان زمین" استاد واصف باختری و یا "بود نبود یک تروریست" سمیع حامد ... در غیر آن همین است که یک ترکیب و یا یک عبارت کوتاه و دراز را از میان خود شعر برمیداری و به فرق شعر می نشانی که مانند همان نوشتن" غزل" به عنوان یک غزل است.
دقیقن حدس منتقد در قسمت تاریخ سرایش یک تعداد شعر ها به جاست . اکثرتجربه های این مجموعه مال دوسال اخیرنیستند. خوب است که خواننده ها بسیار تنبل نباشند حد اقل در حد حدس و تصور به نتایجی برسند.
وقتی لطف می کنید ، مسئله فهرست را بر من می بخشید ، دنبال عنوان هم نگردید، بخاطراین که وقتی عنوان نباشد، فهرست منتفی میشود زیرا فهرست به اساس حضورعناوین ساخته می شود. به نظر تان این کار بسیار عبث نیست که برای نشان دادن آدرس یک شعر هم فهرست باشد ، هم عنوان و هم صفحه. هیچ مشکلی وجود ندارد وقتی تنها از صفحه کتاب نام بگیریم بخاطرکه امکان دارد گاهی عنوان تکرار شود ولی تکرار صفحات نا ممکن است.- آن طوریکه شما در این نقد عمل کرده اید .
بیایید این کار را برای دیزاینر های کتاب که سلیقه خوب تر ا زما دارند بگذاریم تا این بخش کار کتابت هم مسلکی شوند.فراموش کردم مثال بیاورم . اگراز ذکرخیر نام کتاب دیگران که بگذریم کافی است که به سه جلد کتاب اخیر سمیع حامد – بید مجنون گفت با من،بریزبه خیابان، بود نبود یک ترویست - شاعرمطرح و دوست هردوی مان نظری بیاندازید.
درقسمت دیگر، بدون اینکه عصیان دلیلی داشته باشد ، مرا به گرفتاری به قید و بند های کهنه و کلیشه یی متهم میکند و می نگارد که در این کتاب از "سایرامکاناتی که درشعرامروزوجود دارد،آن گونه که لازم است استفاده نگردیده است."
معلوم نشد که آن سایر امکانات چی است که من از آن استفاده نکرده ام. ولی درمورد آن چیز های کهنه و کلیشه یی بگویم ، ... راستی این را هم نفهمیدم که گپ های کهنه و کلیشه یی من کدام ها بودند، زیرا در هیچ یک ازشعر ها نشان داده نشده است.
آنگونه که من برداشت کرده ام – اگر چنین باشد- میان این دو عبارت و جمله های نخستین نقد عصیان هم تناقض وجود دارد و هم به تنهایی این سخن بی انصافی است. تناقض در این که درجملات اول به صورت اجمالی به کشف ها و و یژه گی های زبانی من اشاره شده است- مگرشعر غیر کشف و زبان دیگر چه دارد؟
مسلمن رسیدن به ویژه گی در کارگاه شعر، افتادن و شکستن دارد ولی افتادن و شکستن هیچ رابطه یی با کهنه و کلیشه بودن ندارد مگر رابطه ی معکوس و برای حرف های جناب عصیان رابطه متناقض.
بی انصافی ازاین جهت که من ندانستم ، نوع نگاه من و زبان من تکرار کدام زبان و نگاه است؟
درود و آفرین نخواسته ام ،عصیان حد اقل در سطح داشن و تجربه خود می توانست متوجه این قضاوت غیر عادلانه اش باشد.
ادعا نمی کنم که کار های من درکارگاه شعر بسیار درخشان اند؛ ولی به جرات می توانم بگویم که نگاه من و فرهنگ واژه گانی من مانند هیچ کسی نیست و در این دو راه دنباله رو و نشخوار کننده گپ های کس دیگری نیستم. شاید مایه های نخستین را از این جا و آنجا برداشته باشم ولی حالا با تمام کمی ها خودم هستم. دلیل این که شما به تناقض گویی در مقابل این کتاب مواجه شدید همین است که شما مرا یک بار صاحب ویژه گی در زبان و نگاه میدانید و یک بار به کهنه و تکرار بودن زبان اشاره میکنید شاید دلیل این پراگنده گی شما این باشد که تا هنوز نتوانستید با این زبان که مرا مشخص میکند تفاهم کنید " باهمه تلاش وتوجهی که درجهت پیراسته گی وشسته ورفته بودن این اثر ازهرگونه کاستی و کوتاهی انجام یافته و نیزبا وجود آن که با نگاه و نگرش نو به قضایا برخورد گردیده وساخت و پرداخت هنرمندانه دراولویت کارشاعرقرارداشته و به شکارنکته های بکر و بدیع کوشیده شده ولی با آن هم جلو بسیاری ازاشکلات و نابسامانی ها گرفته نشده"
بیایید که از این قسمت بگذریم من عاقلانه قبول کرده ام که برای جا افتادن کار ویژه هم تلاش و ریاضت نیما گونه نیاز است و هم صبر ایوب وار!
کار عملی نقد دوستم عصیان از این قسمت به بعد آغاز می شود. اولین مورد تکنیکی مسئله وزن است که با آن مقابل می شویم ، که به صورت دربست گفته است که این بیت مشکل وزنی دارد و فلان واژه درست تلفظ نشده است...
اگرمنتقد به تقطیع بیت ها می پرداخت و به صورت عملی برایم نشان می داد که این سبب ها و آن وتد ها جای خودش را نیافته اند خوشنود می شدم و من هم اگر می توانستم برای خود از این نمد کلاهی می ساختم. حالا که این گونه نشده است من هم با همان بی منطقی می گویم که منتقد در بسیاری از جاها اشتباه کرده است و خوانش شان از شعر درست نبوده است.
اما یک قسمت خاص را که مربوط به قافیه می شود جواب می دهم.
دریک غزل "آخور" با برادر هایش چون- انگور، تنبور و..- قافیه شده است. جناب عصیان گفته است که آخور با این ها قافیه نیستند:" درمصراع نخست علاوه ازاین که "آخور" با واژه های "چور" و"تنبور"قافیه شده نمی تواند" من-به نسبت تلفظ کوتاه و دوهجایی بودنش- شکسته گی وزنی نیز بارآورده است من حتم دارم که ایشان در تلفظ آخور مشکل داشته اند و شاید آنرا به شکل "آخُر" تلفظ کرده است،که دراین صورت مشکل وزنی – آنگونه که گفته شده است- نیز پیدا می کند. در غیر آن باور دارم که استاد عصیان قوانین قافیه را استادانه بلد است و نیازی به تشریح من نیست.
در این قسمت باز خنده ام گرفت که گفته است" درشعری که با ردیف "کاغذپران" سروده شده،کلمه مرکب"کوه به کوه"بدون حرف "هـ "یعنی به گونه "کوبه کو" آورده شده،که نادرست است"
عزیز من این" کوه به کوه" نیست ! کو به کو است. یعنی کوچه به کوچه.
از باب مثال
گر به تو افتم نظر چهره به چهره روبه رو
شهر دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
دجله به دجله یم به یم شهر به شهر کوبه کو
طاهره قرت العین
در این قسمت عصیان به گپ اساسی و اصلی که مسئله زبان شعر باشد می رسد وراستی بحث زبان امروز در تمام مجامع ادبی گرم است و هرکس تلاش می کند حرف های نو و ناب در قسمت زبان داشته باشد. عصیان هم در این قسمت، درمورد زبان شعر ،حرف هایی قابل تحمل می گوید و بعد شکایت می کند از زبان شعر های من و از اینکه کار چند ساله ی من تاثیر کمتر بالای زبانم گذشته است ابراز نا رضایتی میکند.و می گوید که :" نمیخواهم بیت بیت ازهرشعرنمونه بیاورم وبگویم که این بیت ها دارای چنان کاستی ها وچنین ناراستی هاست،ازمیان شعرهای گرد آمده دراین کتاب که ازاشکالات معتدد زبانی وبیانی برخورداراند، میخواهم یکی از غزل ها را انتخاب کنم و به هریک ازضعف ها و زیان هایی که به نحوی درهرمصراع آن راه یافته اند،اشاره نمایم"
آقای عصان از تمام مجموعه به یک غزل پرداخته است که حالا می بینیم چی چیز ها از نظر عصیان کاستی و نا راستی است.
شب همان مایدۀ بخت سیاه من وتوست
عکسی ازچهرۀ دنیای تباه من وتوست
مهی بالای سرخانه حق همسایه ست
پشت این بام طنابی ست که ماه من وتوست
همۀ شهر که مجموعه سرگردان است
به لباس دیگران طفل نگاه من وتوست
آن قدردورمران اسپ خیالاتت را
تا که بن بست ترین گوشه پناه من وتوست
آسمانی که ازو چشم امیدی داری
انتظاربه هوا گشتن کاه من وتوست
کوچه،پس کوچه،بیابان شده تا بگریزیم
گرهمین گونه بمیریم گناه من وتوست
تیزکن!تاسرخود رابکشیم ازاین جا
بنشین!کشوردیواربه راه من وتوست
"درمصراع اول بیت دوم این شعرعلاوه ازآن که" مهی " مشکل وزنی ایجاد کرده،درمصراع دوم بین کلمه های "طناب" و "ماه" هیچ گونه تناسبی وجود ندارد که بتوان دربرابرماه طناب را استعمال کرد"
درقسمت مسایل وزن قبلا گپ را تمام کردم.
دیگر باید برای این که عوام الناس چرا تلاش نمی کنند که معنا شعر را بدانند تعجب نمی کنم!
وقتی" طناب " با "دار" و "حلقه طناب" با" ماه" و"ماه بالای سرخانه "با "پشت بام" نزد آدم های شعر فهم چون عصیان قرینه و تناسب ندارند.
روزگاری من هم با شعر مثل ریاضی برخورد می کردم. و تناسب و مراعات نظیر برایم هم و غم شده بود . به محض این که می گفتم : مزرعه باید داس هم می گفتم . و اگر از جنت یاد می کردم باید دوزخ و حور هم می گفتم در غیرآن تناسب ازآسمان بر زمین می افتاد. آن زمان فکر می کردم که من به کشفی بزرگی دستم رسیده است. می دیدم که آدم های از من بزرگتر این اصل مهم درکارهای شان دیده نمیشد. اما بسیار زود دانستم که شعر ریاضی نیست و اگر دنبال این گونه مسایل بگردم شعر دیگر معادله درجه یک سه مجهوله می گردد. که کارش کم و جنجالش زیاد است. حالا این برایم مهم است که تناسب در ژرف ساخت باید محکم باشد. ایکاش سمیع حامد این حرف را برای عصیان هم میگفت.
حالا این بیت را از سر بخوان ببین کدام تناسب شعریت بیشتر دارد.
مهی بالای سرخانه حق همسایه ست
پشت این بام طنابی ست که ماه من وتوست
منتقد میگوید " دربیت سوم در مصراع نخست فاعل ازنظرمعنایی جمع وفعل مفرد آورده شده"
راستی من نمی دانم ، که بعد از اسم جمع فاعل جمع نیاز است !
مثلن، این دو جمله کدامش درست:
1- جریان ادبی بلخ ادعا دارد .
2- جریان ادبی بلخ ادعا دارند.
3- همۀ شهر که مجموعه سرگردان است.
4- همۀ شهر که مجموعه سرگردان اند.
همچنان درقسمت بیت پایانی گفته است غیر از این مشکل میان این مصرع ها رابطه معنایی وجود ندارد.
همۀ شهر که مجموعه سرگردان است
به لباس دیگران طفل نگاه من وتوست
مجبورم به تشریح این بپردازم که قرینه میان مردم- "همه شهر"- و مردمک چشم وجود دارد که شاعرتنها نخواسته است بگوید که این آدم های سرگردان کوچه مانند طفل نگاه من سرگردان است بلکه خواسته است بگوید که شاعر تنها یک تماشا کننده که چشمانش آیینه سرگردانی مردم باشد نیست، بلکه خود را در این غم و درد شریک میداند و تنها تفاوت رادر لباس ها میبیند، حتا در حد اغراق سرگردانی یک جفت چشم خود را در هیئت یک شهر سرگردان می بیند.
"درمصراع دوم بیت چهارم حرف "تا" بی جا وبی معنا بکاررفته است شاید بخاطرپرکردن وزن می شد ازکلمه"ای"به عوض آن استفاد کرد. ودرمصراع اول بیت پنجم ضمیر"او" به گونه حرف ربط "و" نوشته شده است که کاملاًنادرست است."
اگر دو مصرع بیت چهارم را به مثابه دو جمله معترضه در نظر بگیرید با این مشکل سردچار نمی شوید..
آن قدردورمران اسپ خیالاتت را ؛ تا که بن بست ترین گوشه پناه من وتوست
و آن " ای" که شما پیشنهاد کرده اید هم با معنا ربط ندارد و هم نیاز به واژه "آن" دارد و همچنان با عاطفه این بیت نزدیک نیست.
جالب این است که شما ضمیر" او" را به شکل اختصاری آن کاملا نادرست خوانده اید.
"ودرمصراع اول بیت پنجم ضمیر"او" به گونه حرف ربط "و" نوشته شده است که کاملاًنادرست است"
پیش از این که گپ های گذشته ام را درقسمت سواد و دانش شما پس بگیرم چند نمونه از حافظ نشانت میدهد و دهانم را با دستم محکم می گیرم.
هیچست آن دهان که نیابیم ازو نشان
مویست آن میان و ندانم که آن چه موست
شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر
به باد رفت و ازو خواجه هیچ طرف نبست
مثالی هم از مولانا بلخی
عشق فروخت آتشی کاب حیات ازو خجل
پرس که از برای که آن ز برای نفس ما
منقد گفته است که ،" تیزکن "واژه گویشی است و " ازاین جا" هم حشو است و باید میان گیومه گرفته میشد.
تمام فرهنگ واژه گانی من زبان گویشی است آیا من تمام شعرهایم را گیومه بگیرم؟ این کار برای آنهایی نیاز است که رفت و آمد همچو عبارات در کوچه ی شعر شان کم است.دیگر نمی گویم که عبارت " از این جا " حشو است یا نه . بدون دخالت ذهن خودت آنرا یک بار دیگر بخوان و فکر کن که همین جمله را خودت استفاده می کنی ، ببین بدون کلمه " این جا" جمله به نظرت غریب معلوم نمی شود؟
"گاهی ضعف زبانی تا حدی است که شاعر اندکی زحمت به خود نمی دهد تا تغییری درساختارنحوی شعربیاورد و آن را با معیارهای زبانی معاصربرابرسازد،تا دراین مصراع کاهش وافزایشی که درکلمه های" بُدی" و"بسپردیم" ایجاد گردیده، به شکل های معمول ومروج شان استعمال گردند:
توماه بدی ما بسپردیم به چاهت"
منتقد ما خوش دارد که گپ های کلان کلان بگوید. مثلا در قسمت "بُدی" و" بودی" معیار های زبان معاصرچگونه است؟ اصلن به این معیار ها که اجازه داده که خاصیت انعطاف پذیزی زبانی را مصادره کند.تمام قلم ها نفس سوخته کار می کنند که دامنه زبان خود را گسترش بدهند و معیار های معاصر منتقد ما می آید و قاعده وضع می کند که کسی حق اختصار واژه ها را ندارد.
منتقد نا راضی است که شاعربسیاری از واژه ها را در بستر معنایی خودش استفاده نکرداست.
"مورد دیگربه کاربردن یک کلمه به جای و به معنای کلمه دیگراست، عدم دقت درکاربرد واژه های مترادف وهم معنا بدون توجه به زمینه های واقعی استعمال آنها درانتقال مفاهیم وپیام های مورد نظر باعث سستی وپراگنده گی زبان درشعرمی گردد.دربیت زیر"تفاوت" به جای "تغییر"به کارگرفته شده است،که نمیتواند مفهوم و معنایی راکه دراین بیت مورد نظراست افاده کند:
عدل خدا چگونه تفاوت نموده است
برچارفصل ما زده تصویر زاغ را
ص34
ویا دراین بیت چشم گریان به جای چشم اشک آلود آمده است:
چشم پرگریان خود را کاش می شد می نوشتم
مرگ بی پایان خود راکاش می شد می نوشتم
ص77
ونیزدراین مصراع کلمه" سبز"به جای واژه" تر"به کاررفته است:
شمشیر می کشد به رخ خشک وسبزباغ
ودراین بیت "نمانده" وظیفه "ندارد" را ایفا کرده است:
هرگز رها نمانده ازگیراین سرک ها
تابوده هست آدم درگیراین سرک ها "
این تفاوت هیچ تفاوتی با دیگر تفاوت ها ندارد. با همان بار معنایی که برایش وجود دارد استفاده شده است ، بی ادبی است که این واژه را معنا کنم. گمان می کنم همان حرف های اول من است که با نوع پرداخت من هنوز دل و دماغت عادت نکرده است.
اگر این بیت سعدی از من بودی . حالا شما می گفتید که تفاوت در این جا به معنا کم شدن است که در معنا غیر خودش استفاده شده است و رسانا نیست.
گر درون سوخته ای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی .
منتقد باز مرتکب سهو دیگر میشود.
"دراین بیت چشم گریان به جای چشم اشک آلود آمده است:
چشم پرگریان خود را کاش می شد می نوشتم
مرگ بی پایان خود راکاش می شد می نوشتم"
درحالیکه در این جا چشم "پر گریان" به معنا چشم پر اشک نیست. در حقیقت چشم به قاب عسکی می ماند که پر از آدم های گریه کننده- گریان – است . و شاعر که در ازدحام این گریه های پیهم میمیرد ، می گوید ای کاش این حادثه را می نوشتم.
منتقد ما آنقدر جبون است که حتا برای کس دیگر هم اجازه نمی دهد که سبز را در مقابل خشک استفاده کند درحالیکه قرینه ی باغ هم وجود دارد. فکر می شود اگر شاعری مراعات نظیر خشک را غیر از تر و از تر را غیر از خشک بنویسد خطای نابخشودنی کرده است. پس تناسب سبز چی است ؟ زرد؟ فکر می کنم زرد می تواند یکی از این تناسب ها باشد. ولی به نظر من استفاده مترادف های "خشک و سبز" برای اهالی باغ قرین تر از" خشک و تر" است .شاید دلیل منتقد ما این باشد که ما این عبارت را همین گونه داریم.
یک بار از عتیق رحیمی پرسیدم که نام اثر درخشانش را به جای خاک و خاکستر ، چرا "خاکستر و خاک" مانده است ، در حالیکه اول خاک است و بعد خاکستر و هم مردم با تلفظ خاک وخاکستر راحت تر اند. گفت که این یک کار عمدی بوده است، تا نشان بدهم کلمه یی را که مردم سالها تکرار کرده اند ، می توان با تغییری زیبا تر و خوش آهنگ تر ساخت.
من نمی دانم منتقد ما چرا با واژه های بسیار اصیل فارسی مشکل دارد!
چرا " ماندن" وظیفه ی" دارد" را به گردن بگیرد ، با وضع این معنا عمدا شما شعر را بد زبان و بی معنا می سازید.
همین واژه را در فرهنگ شعر های حافظ و مولانا ببیند:
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
این دانه های نازنین محبوس مانده در زمین
در گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا
ببیند محدودیت منتقد را در تعبیر و معنای این دو بیت:
دیوانه گشته بودچوسگ های مرده خوار
دندان به هرچه کرده که انگور من همین
دیوانه وقتی مست شدازبوی مرده ها
با خون نوشته کرد که منظورمن همین
در باب این دو بیت گفته است:"درمصراع نخست دیوانه به سگ تشبیه گردیده ودرمصراع بعدی انگورآمده که سگ وانگورازجهت قرینه سازی هیچ گونه پیوند معنایی ندارند"
تنها گفته ام دیوانه و بعد آن را به سگ تشبیه کرده ام . من نگفته ام که سگ دیوانه !
اگر شما کسی را به گاو تشبیه کنید حق نان خوردنش را از آن می گیرید؟ باز به ظرافت این مصرع ببیند که در نیم جمله کوتاه خاصیت دو زنده جان - انسان و سگ- تصویر شده است. به هرچه دندان بستن "خاصیت سگی اوست و" انگور انگاشتن" خاصیت انسانی او."
"دراین بیت که نام کتاب هم برگرفته ازمصراع دوم همین بیت است،استفاده فعل گشته به جای شده،علاوه ازنادرست بودن،تعقید معنایی خلق کرده است:
فقط خزان و تبررنگ گشته اند،ورنه
پرنده سنگ نخست است درتباهی باغ "
دراینجا حق دارم بگویم که ، استاد عصیان ضرورت دارد متون نظم و نثر کهن را که خوانش آنرا برای شاگردانش تجویز می کند خود شان یک بار دیگر بخوانند، زیرا می بینم که با واژه های اصیل فارسی بسیار نابلدی می کند.
کی می گوید که" گشته" به معنا "شده " نیست؟ این درست است که معنای دیگر آن "دور زده و گردش کرده " است. این غایله را با چند مثال از دو شاعر معتبر فارسی پایان می بخشم.
آشنایان ره عشق درین بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر
حافظ
ز گشت دلیران بر آن دشت جنگ
چو شب گشت آوردگه تار و تنگ
فردوسی
استاد عصیان درس های دانشگاه را بالای ما تمرین می کند، در غیرآن این تعقید لعنتی را من هم می دانم.
وقتی ما معنا را نفهیم و به خود زحمت ندهیم که میان دو گپ رابطه برقرارکنیم ، این مشکل خود ماست، نه تعقید . دیگر این که ضرور است ما بدانیم که چه عوامل باعث می شود که یک شعر تعقید پیدا میکند و آن را برای شاعر یاد بدهیم که در آینده متوجه باشد. تنها گفتن این که فلان جا تعقید است ، مشکل را حل نمی کند . تنها می تواند بگوید که منتقد واژه تعقید را یاد دارد.
حالا یک بار دیگر بخوانید ، با این تفاوت که واژه "گشته" دیگر برای تان حل شده باشد.
فقط خزان و تبررنگ گشته اند،ورنه
پرنده سنگ نخست است درتباهی باغ
"ومورد دیگر را ازتعقید معنایی می آوریم :
لشکرکشید وقامت خود را بلند کرد
روی خرابه های سلیمان لوای باد"
من فکر می کنم برای مخاطب تنبل هر شعر کوتل دار و نشیب دار تعقید دارد.
وگرنه قرینه های " لشکر و خرابه ها "و "سلیمان و باد" کمک می کند که مخاطب به بیخ گپ برسد.زیرا این غیرحاضری قرینه هاست که تعقید را در شعر راه میدهد.
نمی دانم من زود تر کدام کج فهمی عصیان را اصلاح کنم. ببیند از یک بیت نه چندان پیچیده چگونه گپ برون می کشد:
ازین خانه صد درگشود است حالا
برای جهنم بروی بهشتم
"شاعردراین بیت فقط می خواهد بگوید که صد درجهنم به روی بهشتم گشوده شده،مگرطوری بیان گردیده که به دشواری میتوان به این منظورشاعردست یافت"
در حالیکه منظور این بیت این گونه است که" ازین خانه صد در برای جهنم باز است. وبهشت خود این خانه است. وقتی در ها" برای" جهنم باز می شود ، راه جنهم "بروی" بهشت باز می گردد.شاعر که اهل خانه است ، ازحضور جهنم می گوید ولی وقتی در قسمت خانه می رسد می گوید "بهشتم".
منتقد مرا به به تناقض گویی ها مفرط متهم می کند و می گوید که:" تنقاقض گویی را میتوان ازیک طرف برخاسته ازاندیشه نامنسجم ونداشتن جهانبینی واحد شاعردانست و ازجانب دیگرتوجه شاعربه محورافقی شعرها وکم بها دادن به نقش محورعمودی که لازمه شعرامروزاست،پنداشت.
موارد زیادی رامیتوان در پرنده سنگ نخست دریافت ،که با مشکل تناقض گویی سرد وچاراند ولی من به همین یک نمونه اکتفا می کنم:
کمی کوته بیا...ازکوچه های ننگ بی معنا
چنارکوچه!قطعت می کند این جنگ بی معنا...
دو تا زانو ترادرخویش پیچانیده با گریه
دوتا طبله تراگم کرده درآهنگ بی معن"
من فکر می کنم تناقض در تمام زمینه های زنده گی ما وجود دارد و فرار از تناقض فرار از واقعیت های زنده گی است. اگر در خصوص شعر به این مسئله بپردازیم ، باید انکار نکنیم که شاعر هم انسان همین جغرافیاست و هرروز با جهانی از تناقض مقابل می شود.
شاید یک قسمت از رسالت این مجموعه همین است که تناقض های زنده گی آدم های این گوشه بی توشه را نمایش بدهد..
و اما در خصوص این شعر :
یک بار دیگر شما با غلط خوانی وغلط فهمی مقابل هستید .من کی از آدم دلاورو رشید حرف زده ام ، من از آدم لجوجی گپ زده ام که ، از سرخوردگی و یاس به هر غلطی دست میزند. با توجه به این که این سرخورده گی ریشه در آگاهی ها و جهانبینی او دارد و شاعر برای این لجوج که هم آیینه اوست نصیحت می کند و درحقیقت شاعرباخودش درگیراست.
ایکاش مشکل محورات شعر را از یک بلند گوی در شهر خودت یک بار هم اگر میشد فریاد می کردی !
نمونه ی را که از باب مثال آورده اید من درآن مشکل محور عمودی را نمی بینم. اگرچه شما نگفتید که منظور تان از محور افقی و عمودی چی است، ولی من می گویم که ، درهر بیت این غزل تلاش شده است ، که دلتنگی ها ، یاس و لجاجت شاعر انعکاس بیابد.
اگردرپایان غزل شما تصویر یک چینن شخص که آن صفات یاد شده در او باشد، به ذهن تان نقش بسته است ، محور های افقی شعر گسیخته نبوده و محور عمودی وظیفه اش را به خوبی انجام داده است. این غزل را یک بار دیگر برایت می گذارم.
کمی کوته بیا...ازکوچه های ننگ بی معنا
چنارکوچه!قطعت می کند این جنگ بی معنا...
برای زنده ماندن یک نفس یک مشت خون کار است
دگر چیزی مگو از نام دل – از سنگ بی معنا
دو تا زانو ترادرخویش پیچانیده با گریه
دوتا طبله تراگم کرده درآهنگ بی معنا
ارسطو گشته یی در منطق بیماررویایت
شفا را خط گرفتی روی این فرهنگ بی معنا
خدا هم مانده حیران مصیبت های این هستی
برو بگذار باشد خالق هر رنگ بی معنا
دو تا گندم ، نمی دانم – اناری ، سرخی سیبی
تر کش کرده تا دوازه فرهنگ بی معنا
ازین جا باز تو آیینه را پرمی کنی از گپ
برای جلوه بازی های یک پیرنگ بی معنا
اتهام دیگر منتقد بر من این است :" آقای شایان فریوردرمجموعه مورد بحث با آن که ازجزی نگری درمسایل غافل نبوده اما گرایشش به کلی گویی بیشتراست وخود را دربیان کلی بافی ها راحت ترمی یابد"
این را می پذیرم که تجربه های کوچک و جزیی می توانند به تنهایی سوژه یک شعر باشند و نیازی به پیوند دیگر تجربه ها ندارند. ولی منظور منتقد ما این نیست.
ما گاهی نیاز داریم برای رسیدن به جزئیات از مسیرکلیات بگذریم وبر عکس آن نیز صادق است. حتا در منطق نیز این جزو کل که ما می گویم وارد است و نظربه موضوع برای موارد اثباتیه از آن استفاده می گردد.
دیگر اینکه مثال آورده گی خودت زیاد این مشکل را ندارد.
چشم پرگریان خود را کاش می شد می نوشتم
مرگ بی پایان خود راکاش می شد می نوشتم...
برسیاهی پیاپی که مرا ترسانیده دایم
سوره ایمان خود را کاش می شد می نوشتم
درمسافرنامۀ بی انتهای باد برده
غربت یاران خود را کاش می شد می نوشتم
شاعر درغربت و تنهایی دلش به یاد لحظاتی می افتد که برایش یادگار مانده است لحظه وداع، لحظه وقوع شب های ترسناک تنهایی و لحظات دلهره و غم هایی که شاعر درآن با مرگ بی پایان زنده گی می کند، که تمام آن لحظات در پرده سیاه و سفید لحظه پایانی رژه می رود.
در یک مقایسه، منتقد شعر کاغذ پران کاظم کاظمی و مرا بررسی کرده است و گفته است که "
"هرخواننده عادی هم می تواند به ساده گی درک کند ،که تفاوت میان این دو-غزل شایان فریور ومثنوی کاظم کاظمی- ازکجاست تا به کجا.آن یکی کاغذ پران بازی محض کرده است و این دیگربا کاغذ پران،بازی هنری انجام داده است."
طوریکه معلوم می شود آقای عصیان به تمام مسایل به یک چشم نگاه میکند. من هم قبول دارم که تفاوت وجود دارد، کاظمی برای بیان گپش از صحنه های کاغذ پران بازی منحیث پرزه ها استفاده کرده است . درحالیکه کاغذ پران بازی در شعر من جلوه نمادین دارد. باید آقای عصیان بداند که وقتی از نماد ها در شعر استفاده می شود ، به ترکیب ها وتصویر های فراوان نیازی نیست، چرا که تزاحم شاعرانه گی های فراوان که بعید از عاطفه و جغرافیای سمبول ها باشد ، شعر را با مشکل تعقید و ابهام مقابل می سازد.
مثلا ببیند به این تکه ها از فروغ فرخزاد
و این منم
زنی تنها
درآستانه فصلی سرد
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
آنطوریکه شما به شعر نگاه می کنید ، دراین تکه ها اصلا جوهر شعری وجود ندارد، زیرا نه ترکیبی است و ته تصویری . فقط چند تا گپ است .
اما وقتی دقت کنید و به زبان سمبول ها گوش فرا بدهی . مسئله بسیار عمیق است. آستانه دیگر آن جایی نیست که ما بوت های مارا بکشیم. این دنگ دنگ ساعت، ساعت درس های مکتب نیست که فکر کنیم چاربارنواختن به این معناست که ساعت چهارم درس فرا رسیده است.
یا این تکه از شاملو به نظر تان چی دارد که ، باید شعرش گفت." جز به هزار زبان سخن گفتن"
آن که می اندیشد
به ناچار دم فرو می بندد
اما آنگاه که زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادتش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت
این یک مقایسه نیست . بلکه کمک است به شما که معیار تان را برای شناخت شعر نو نمایید.
شعر "سرک" و " من رفتم" نیز از این فرهنگ و زبان استفاده هایی شده است . در
من معلم زبان و ادبیات دری نیستم ، ولی قلمم این جسارت را دارد که جلو نوشته های غیرمسوولانه را درمقابل خود بگیرد .
با این هم تعهد من خودم این بود که به هیچ نقدی درباره پرنده سنگ نخست از خود حساسیت نشان ندهم ،اما از این که یک چنین نقد ظالمانه را از دوست فرزانه ام صادق عصیان انتظار نداشتم ، نتوانستم در مقابل این نوشته بی تفاوت بمانم. از استاد عصیان سپاسگذاری می کنم که ، با این نوشته- ولو هرگونه بود- مرا به سر کار آورد.
ایشان درآخرین جملات لطف کرده اند :
" پس ازخواندن مکرر "پرنده سنگ نخست"-دفترشعر شاعرگرانمایه ودوست عزیزم آقای شایان فریور- به آن دست یافتم و باید بگویم که دراین نوشته،کمتربه ظرافت و زیبایی های کارشاعرکه یقیناً وجود دارد،پرداخته شده است.ازاین رو می توان حرف های دیگری نیز دررابطه به این اثربیان داشت."
من هم می گویم ، این نوشته درحقیقت پژواک آن " حرف های دیگر" است که جناب عصیان آنرا به چاه فراموشی رها کردند و از گلوی من به صدا آمدند و بالاخره شاید عصیان یک شاعر بر صداقت یک منتقد همین گونه باشد.
درود بر عصیان.
نوشته شده توسط شایان فریور در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:17 موضوع | لینک ثابت
ازین قبیله ی عاشق سفر مکن مریم
بهشت کوچک مارا سقر مکن مریم
پناه چادر تو آسمان این قریه است
هوای شهری کس را به سر نکن مریم
خدای پنجره ها چون رسد به دل تنگی؟
ازین دروغ دلت را خبر نکن مریم
هنوز شاخه ی لرزان انتظار تو ام
زمن چو باد زمستان گذر مکن مریم
ببین به خوشه گندم - گل همیشه ما
هوای چشم و دلت را دگر مکن مریم
برای لقمه ی در استخوان فرورفته
دهان کوچک خود را هدر مکن مریم
نهال مشترک سبز پیش پایت را
به بوی باغ دگر بی ثمر مکن مریم
ببین به چشمه چشمان شور بختانم
ببین! به هرچه دلت را تو تر مکن مریم
خیال نو شدن عشق خیلی پوسیده ست
لباس کهنه خود را بدر نکن مریم
نوشته شده توسط شایان فریور در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به نگاه گمشده در شب
به شفیق سحر
برو مسافر دنیای بی کسی هایم
من از قبیله ی دردم همیشه تنهایم
دگر ترانه ی چشم ترا نمی شنوم
مخوان برای خودم از غم و غزل هایم
چراغ الکن خود را به باد ها دارم
ببین چگونه غلط می کنم اهورایم!
برو مگو که دگر بی فرشته می مانم
برو مگو که دگر ره نمی رود پایم
برو مسافر برگشت نا پذیر سکوت
برو که بی تو دگر نای خشک آوایم
برو که راه من و زنده گی خلاصه شود
برو! ادامه ی این غربت نمیرایم
برو مسافر عاشق به این غریبه مبین
من از قبیله دردم همیشه تنهایم
نوشته شده توسط شایان فریور در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت
تقدیم می کنم به کسی که تنبلی های مرا نمی بخشد .
این شعرک را هیچکس حق ندارد به نام من یا به نام خود چاپ کند.
دل نزن ای دل برو! تک تک بزن
درب ليلا روبريت، چک بزن *
پُت نشو پشت نگاه شرم خود
سيب دستت گشته دختر چک بزن *
چک بزن چک چک بزن با سيب سرخ
گرد او با شور خود پيچک بزن
کم نزن دل را به پيش ناز او
لرزه ها را ازصدايت تک بزن *
حسن او پر اشتهای بوسه هاست
پشت پا بر خواهش "ماچک" بزن *
او برای تو بزرگی می کند
خويش را درجلد يک کوچک بزن
چک زدن: در بیت دوم به معنا کف زدن و در بیت سوم به معنای دندان زدن
تک بزن : بتکان
ماچک: بوسه گک - بوسه کوچک-
شب 14 حوت 1387خورشيدی
نوشته شده توسط شایان فریور در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه !
دو دو بیتی از پرنده سنگ نخست
شبان لایزالی قسمت ما
پیاپی خشک سالی قسمت ما
همان آتش که در دوزخ حرام است
شده در این حوالی قسمت ما
تفاهم با دل دلگیر تاکی
گذشتن از پل شمشیر تاکی
مرا بیدار کن ای بی درختی
تمنای گل ا نجیر تاکی

نوشته شده توسط شایان فریور در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 12:18 موضوع | لینک ثابت
به تمام دوستان با سر بلند سلام تقدیم می کنم.
"پرنده سنگ نخست" از چاپ بر آمد . به تمام دوستانی که منتظر این خبر بودند تبریک می گویم. دوستانی که آگاهی ندارند خدمت شان عرض کنم این مجموعه خالی از گپ های عاشقانه است.امیدوارم علاقه مندان " رمان گل زرد" مرا ببخشند.نمونه یی از این کتاب را خدمت تان عرض می کنم . نا گفته نمانم که این غزل را به دوستی صمیمی که بدون علت از منی بی گناه رنجیده است اهدا می کنم.
وقتی که باغ مرده قناری چرا شوم
آماج چشم خشم شکاری چرا شوم
حتا صدای چشمه پر از سنگ گشته است
من کیستم به زمزمه جاری چرا شوم؟
تا قسمت زغالی ما زوی آتش است
بیهوده چوب خشک بخاری چرا شوم
نی من نماز خواندم و نی کفر گفته ام
راهی به من نمانده فراری چرا شوم
نوشته شده توسط شایان فریور در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت
سلامي به تازه گي عطر گل عشق !
هر چيزدر تکرار بي خاصيت مي شود. حتا...
هربارآمده ام و از بابت کمکاري و بيکاره گي ام از دوستان پوزش خواسته ام .
کم مانده است که اين بد اخلاقي برايم به اعتياد تبديل شود.ا ز تمام تان مي خواهم که ديگر از اين خاطر مرا نبخشيد. بهانه ها هم هرقدر شاعرانه بود فريب تان ندهد. براي دوستان چند دوبيتي دارم . اما قبل از آن" چند خبر گفتني" :
در 1- انجمن فرهنگي و هنري زلف يار در ماه گذشته – میزان- برنامه يي را زير نام " شش کفش و سه مسافر" راه اندازي کرده بود که در آن شاعران نسل جوان و جوان تر هايي سه ولايت بلخ،بغلان و جوزجاز- اشتراک کرده بودند. اين برنامه شعر خواني ويژه سه شاعر از سه نقطه سرگردان ادبيات بود.
غلام رضا ابراهيمي شاعر مهاجر افغاني در مشهد، شايان فريور- نگارنده- از ولايت بغلان و داکتر نجيب الله آگاه از جوزجان. بعد از اين سه تن، شاعران حلقه فرهنگي زلف يار و کانون ادبي آستانه و انجمن هنري اشراق به نوبت شعر هاي شان را زمزمه کردند. شب را که گمان مي کرديم پايان همه گپ هاست، به همت مرد عيار قلمرو ادبيات جناب ژکفر حسيني آغاز ديگري يافت. در کنار از خود رفتن هاي طربناک ، موسيقي، عشق و عيش را در دل ما چنان قمچين مي زد که نفهميديم که چگونه ازظلمات شب به چشمه صبح رسيديم. گزارش بيشتر و بهتر اين همايش را از ويبلاگ حلقه فرهنگي زلف يار بخوانيد.
2- با خوشحالي تمام اطلاع حاصل کردم که ولگرد ترين آدم کره خاک که مغزش به کفر شعر نيزآلوده بود پايش به چاله يي رفت که نمايه ي آن بر انگشتش حلقه بست . تا زنده است اين کم جان ازين حلقه رهايي نخواهد يافت، که رستم هاي جهان بر اين حلقه افسون سر مانده اند. هر وقت که زنگ مي زنم که" او نامردکجايي؟" مي گويد" همراي ... مهماني ميرم " خدا زده ردوغ مي گفت. خدا مي داند که کجا مي رفت و چه ها که نمي کرد . بعد از اين شوخي هاي بسيار؛ خدا هيچ دست خوش بخت را از اين حلقه تهي نگرداند. به ويژه دست پر کشست اين يارمارا مارا که به گفته خودش" نفر را ازآسمان تا کرده " است . راستي فراموش نکنم نام اين ولگرد را نگفتم. ابراهيم امين را که مي شناسيد همان شاعري که راه چند ساله را يک شبه رفته است.همان را مي گويم همان ...
3- پنجمين جشنواره ادبيات معاصر افغانستان با حضور صد ها شاعر و نويسنده از ولايات مختلف افغانستان در شهر مزار شريف برگزار شد. اين جشنواره با همين ترتيب به ولايات هرات ،کابل، جلال آباد برگزار شده بود که سال پنجم آن به شهر مزار شريف رسيد. در اين جشنواره علاوه از شب هاي شعر خواني ، مقالات پژوهشي و گزارش از وضعيت ادبيات يک تعداد ولايات ، بخشي هم به ادبيات کودک و اختصاص يافته بود. قسمت اخير آژنداي روز آخر ويژه استاد سترگ و سالار ادبيات فارسي جناب واصف باختري بود.که به اين وسيله از آن ابرشاعر ياد بود گرديد. اين جشنواره بعد از سه روز خاتمه يافت ولي حرف هايي که بايد پيرامون آن نوشته شود هنوز در مکنونات قلم ها باقي است.
سکوت آمد صدا بی بال و پر شد
غمت در جان شاعر مستقر شد
ازان روزی که رفتی ، در دل من
غزل مُرد و دوبیتی بی پدر شد
دلم لرزید و لب هایت تکان خورد
بجانم تیر عشقت بی گمان خورد
سگ نر در پیت کوچه به کوچه
دوید و سنگ خورد و استخوان خورد
کتاب قصه درد است یادت
بهار یک گل زرد است یادت
رهایم کرده در صحرای بی تو
رفیق سخت نامرد است یادت
تو آغاز تمام ماجرایی
دل بی دین عاشق از کجایی؟
به آتش بسته یی هستی خود را
تو دیوانه تو لوده ، خر چرایی!
نوشته شده توسط شایان فریور در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت
پشت این دیوار های ممتد
منم
آنکه زنجیر از آبله هایش می گذرد
- به اضافت مرگ -
و کلک هایش
در مفارقت کف دست
تک تک می شکند
آن "من"
که برای جمع قاعده ندارد
- آن من محدود-
منم!
برج های شکسته
خبر می دهد از
"من "
خبراز گم شدنم در هیچی خاک
این باد های سرگردان
شاید چشم های فرزندانم باشد
که به دنبال من آمده اند
در چارسوی بی سو ی
دنیا و مرگ
نوشته شده توسط شایان فریور در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY